واحه من موجودیتش ، تصویرش و تصورش برایم در لایه های انتزاع معنا میابد
هم هست ، هم نیست
همان چیزیست که در ذهن تو و دیگران که می خوانندش شکل خواهد گرفت
نه آن چیزی که در ذهن من شکل گرفته...
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:34 توسط واحه نشین
|


(طراحی از خودم)
"آخر به کجايی تو؟"
پرسيد و ندانستم
با اين همه دلتنگی
درطرح نمی گنجم!
هربار قلم رقصيد
از سايه خود ترسيد
يک نقش و همه خالی
درگوشه تنهايی
از بوسه و صد بوسه
يک لحظه به خود لرزيد
ترسيد ودلش ترسيد
يک شب زشبی شايد
بی بوسه تو يکبار
درخواب بماند خواب
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 12:20 توسط واحه نشین
|


(طراحی با خودکار )
بی تو هیچ را مینویسم...
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 3:25 توسط واحه نشین
|

..............................
(طراحي از خودم . با لينك كپي شود)
می خواهم بنويسم ، اما از انديشه تهی چگونه خامه بردارد و بر دفتر بی برگی خيال خويش بی تعلق بنگارد!
مات و سرگردانم و ندانم که چه نگارم !
منی که منم ، منی که همواره در پی خويشم ، کی تواند از بی خويشی ِخويش دَم زند و از او بنگارد ... !
لاجرم آنچه دم زند ادعايی است سست و بی مایه ، گفتاری گزاف وخطی در پس ِخط رندان زمانه ..!
هرگاه خواستم بنويسم با خودم رويارو شدم و باز ترسيدم ..! که حرفها همان حرفها بود و در کسوتی ديگر ... !
همه در پی دنيايی سرگردانند و من در پی نقطه ای! ، تلاقی دو خط شايد و يا نه بهتر بگويم نقطه تماس بين غيب و شهود...
همواره در سکوت و تنهاييم دل کندن را آموخته ام ، دل کندن از هر آنچه که تعلق را بر اين دنيای دنی بيفزاید، همچنانکه پیش از اينها دل کنده ام ....
بله ، تا وقتی که در عالم ظاهر و جمود بگرديم ، گمشده مان همچنان گم شده است و از پس هر دری ، در دگر ! می يابی و باز گمش می کنی ...
اما وقتی جلوه ای از عالم معنا را در وجودت بيابی و در آن سير کنی ديگر گمشده ای نيست ، از آن رو که عيان است ، پيدا نيست . ديگر همه چيز نيست و فقط يک چيزهست و آن یک همه اند و آن همه او…
و از اين عالم برايت چه خواهد ماند جز ذوق مستی ، سرسوزنی بس که تو را با خود ببرد تا هميشه ...
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:51 توسط واحه نشین
|

(خودم .کپی نشود) بی تو مشتی خاک از آن خاطرات رفته ام
کین ز فردا مانده ها بر من تیمم می کنند
...
اینجا مانده ام . دور از هر آنچه بودم. از من نخواه که گذشته را ورق بزنم و از میان ورق پاره های دور، خود را جستجو کنم. آلوده ام به آنچه از من نیست و تنگ تر از آنکه فراموش کنم چه کردم با خویش.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 4:35 توسط واحه نشین
|

................ 
(طراهی از خودم .با لینک کپی شود)
نوشته هایم ارزش خواندن ندارد، وقت تلف کردنی بیش نیست ، نه شعر است که وزن داشته باشد، نه نثر!
وزنش هموزن دلم است،حرفهای دلیست که گاهگاهی میگرد!
واینها چه خوش بهانه ای ست برای با شما بودن وباتو ماندن و...
من روزگاری، جایی، گم شده ام، باید بروم اما به کجا... با کدامین توان ...نمیدانم!
در میان شما کسی آیا واحه گمشده ام را ندیده است؟
آمده ام تا راهم نشان دهید ؟
هنوزباورم هست که کسی میاید.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 14:4 توسط واحه نشین
|

نمیدانم. . .
شاید به خاطر آنکه چهار حرف است، ساده اما گستره زمانی و مکانی اش فراتر از آنچه هست مینماید.
وهنگامی که میخواهد بر زبان آید از عمق وجود آدمی جان می گیرد.
فضایش برایم نامتعین است
غربت جایی ست که ندیدمش اما می شناسمش.
و. . .
برای آغاز کلام سخنها بسیارست !
باشد برای فرصتی مناسب ...
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 3:5 توسط واحه نشین
|

| set as your home page |